حافظ شناسی
دیوان غزلیات حافظ شیرازی

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
جانا به حاجتی که تو را هست با خدا
کآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است
ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم
آخر سوال کن که گدا را چه حاجت است
ارباب حاجتیم و زبان سوال نیست
در حضرت کریم تمنا چه حاجت است
محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست
چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت است
جام جهان نماست ضمیر منیر دوست
اظهار احتیاج خود آن جا چه حاجت است
آن شد که بار منت ملاح بردمی
گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است
ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست
احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است
ای عاشق گدا چو لب روح بخش یار
می‌داندت وظیفه تقاضا چه حاجت است
حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود
با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است

تعبیر:
چرا فکر می کنی کسی اندوه تو را نمی داند. خیال نکن که کسی ناله ها و آه های تو را درک نمی کند. از یاد خدا غافل نشو که تمام احوالات تو واقف است. گوهری را که تو در پی اش هستی حتی در عمق ترین دریاها که باشد به تو می دهد. از تو حرکت از خدا برکت.

قبلی: خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست

بعدی: رواق منظر چشم من آشیانه توست

علاقمندی ها


ساقیا آمدن عید مبارک بادت (40)اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را (36)رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید (34)روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست (29)دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود (23)گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید (22)چرا نه در پی عزم دیار خود باشم (22)الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها (20)دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما (20)

پر بازدید ترین ها


ساقیا آمدن عید مبارک بادت (9077)رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید (9070)اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را (8930)الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها (8904)دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما (8784)روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست (8664)دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود (8657)رونق عهد شباب است دگر بستان را (8473)گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید (7808)

آمار سایت


بازدید این صفحه
6,024