حافظ شناسی
دیوان غزلیات حافظ شیرازی

بی مهر رخت روز مرا نور نمانده است

بی مهر رخت روز مرا نور نمانده است
وز عمر مرا جز شب دیجور نمانده است
هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم
دور از رخ تو چشم مرا نور نمانده است
می‌رفت خیال تو ز چشم من و می‌گفت
هیهات از این گوشه که معمور نمانده است
وصل تو اجل را ز سرم دور همی‌داشت
از دولت هجر تو کنون دور نمانده است
نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید
دور از درت ان خسته رنجور نمانده است
صبر است مرا چاره هجران تو لیکن
چون صبر توان کرد که مقدور نمانده است
در هجر تو گر چشم مرا آب روان نماند
گو خون جگر ریز که معذور نمانده است
حافظ ز غم از گریه نپرداخت به خنده
ماتم زده را داعیه سور نمانده است

تعبیر:
زندگی بدون او برایت میسر نیست. غم دوری و هجران را نمی توان تحمل کنی ولی فعلا" چاره ای جز این نداریو با گریه و زاری کردن کاری درست نمی شود. شاید در آینده وصال یار میسر شود. با امید رسیدن به مقصود با مرگ دست و پنجه نرم کن.

قبلی: بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است

بعدی: باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است

علاقمندی ها


ساقیا آمدن عید مبارک بادت (40)اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را (36)رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید (34)روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست (29)دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود (23)گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید (22)چرا نه در پی عزم دیار خود باشم (22)الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها (20)دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما (20)

پر بازدید ترین ها


ساقیا آمدن عید مبارک بادت (9077)رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید (9069)اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را (8929)الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها (8904)دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما (8783)روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست (8663)دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود (8657)رونق عهد شباب است دگر بستان را (8472)گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید (7808)

آمار سایت


بازدید این صفحه
5,981