حافظ شناسی
دیوان غزلیات حافظ شیرازی

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت « غزل 15 دیوان حافظ »


ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت
وی مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت
خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز
کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت
درویش نمی‌پرسی و ترسم که نباشد
اندیشه آمرزش و پروای ثوابت

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت « غزل 16 دیوان حافظ »


خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت
به قصد جان من زار ناتوان انداخت
نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود
زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت
به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد
فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت
شراب خورده و خوی کرده کی شدی به چمن

سینه از آتش دل از غم جانانه بسوخت « غزل 17 دیوان حافظ »


سینه از آتش دل از غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
هرکه زنجیر سر زلف پریرویی دید
دل سودا زده اشبر من دیوانه بسوخت

ساقیا آمدن عید مبارک بادت « غزل 18 دیوان حافظ »


ساقیا آمدن عید مبارک بادت
وان مواعید که کردی مرواد از یادت
در شگفتم که در این مدت ایام فراق
برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست « غزل 19 دیوان حافظ »


ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست
شب تار است و ره وادی ایمن در پیش
آتش طور کجا موعد دیدار کجاست
هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد
در خرابات نپرسند که هشیار کجاست

روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست « غزل 20 دیوان حافظ »


روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست
می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست
نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت
وقت رندی و طرب کردن رندان برخواست
چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد

دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست « غزل 21 دیوان حافظ »


دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست
که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست
که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست « غزل 22 دیوان حافظ »


چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نیی جان من خطا این جاست
سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید
تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست
در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

خیال روی تو در هر طریق همره ماست « غزل 23 دیوان حافظ »


خیال روی تو در هر طریق همره ماست
نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست
به رغم مدعیانی که منع عشق کنند
جمال چهره تو حجت موجه ماست
ببین که سیب زنخدان تو چه می‌گوید

مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست « غزل 24 دیوان حافظ »


مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست
که به پیمانه کشی شهره شدم روز الست
من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق
چارتکبیر زدم یک سره بر هر چه که هست

شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست « غزل 25 دیوان حافظ »


شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست
صلای سرخوشی ای صوفیان وقت پرست
اساس توبه که در محکمی چو سنگ نمود
ببین که جام زجاجی چه طرفه‌اش بشکست
بیار باده که در بارگاه استغنا
چه پاسبان و چه سلطان چه هوشیار و چه مست

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست « غزل 26 دیوان حافظ »


زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست

در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست « غزل 27 دیوان حافظ »


در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست
مست از می و میخواران از نرگس مستش مست
در نعل سمند او شکل مه نو پیدا
وز قد بلند او بالای صنوبر پست

به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست « غزل 28 دیوان حافظ »


به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست
که مونس دم صبحم دعای دولت توست
سرشک من که ز طوفان نوح دست ببرد
ز لوح سینه نیارست نقش مهر تو شست
بکن معامله‌ای وین دل شکسته بخر
که با شکستگی ارزد به صد هزار درست
1234

علاقمندی ها


ساقیا آمدن عید مبارک بادت (40)اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را (36)رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید (34)روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست (29)دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود (23)دارای جهان نصرت دین خسرو کامل (23)دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما (22)گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید (22)چرا نه در پی عزم دیار خود باشم (22)الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها (20)

پر بازدید ترین ها


ساقیا آمدن عید مبارک بادت (12239)اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را (12201)رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید (12097)الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها (11990)دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما (11896)روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست (11850)دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود (11763)رونق عهد شباب است دگر بستان را (11696)گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید (10861)شممت روح وداد و شمت برق وصال (9689)

انتخاب تصادفی


چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش (9113)یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش (8912)چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید (9006)ببرد از من قرار و طاقت و هوش (9122)کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود (9065)ساقی بیار باده که ماه صیام رفت (8641)بخت از دهان دوست نشانم نمی‌دهد (9097)حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت (8914)کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد (8934)هر آن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد (8934)
الکسا