حافظ شناسی
دیوان غزلیات حافظ شیرازی

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو « غزل 407 دیوان حافظ »


مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید
گفت با این همه از سابقه نومید مشو
گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک

ای آفتاب آینه دار جمال تو « غزل 408 دیوان حافظ »


ای آفتاب آینه دار جمال تو
مشک سیاه مجمره گردان خال تو
صحن سرای دیده بشستم ولی چه سود
کاین گوشه نیست درخور خیل خیال تو
در اوج ناز و نعمتی ای پادشاه حسن
یا رب مباد تا به قیامت زوال تو
مطبوعتر ز نقش تو صورت نبست باز

ای خونبهای نافه چین خاک راه تو « غزل 409 دیوان حافظ »


ای خونبهای نافه چین خاک راه تو
خورشید سایه پرور طرف کلاه تو
نرگس کرشمه می‌برد از حد برون خرام
ای من فدای شیوه چشم سیاه تو

ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو « غزل 410 دیوان حافظ »


ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو
زینت تاج و نگین از گوهر والای تو
آفتاب فتح را هر دم طلوعی می‌دهد
از کلاه خسروی رخسار مه سیمای تو
جلوه گاه طایر اقبال باشد هر کجا
سایه‌اندازد همای چتر گردون سای تو

تاب بنفشه می‌دهد طره مشک سای تو « غزل 411 دیوان حافظ »


تاب بنفشه می‌دهد طره مشک سای تو
پرده غنچه می‌درد خنده دلگشای تو
ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز
کز سر صدق می‌کند شب همه شب دعای تو
من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان

مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو « غزل 412 دیوان حافظ »


مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو
غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی
نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو
هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش

خط عذار یار که بگرفت ماه از او « غزل 413 دیوان حافظ »


خط عذار یار که بگرفت ماه از او
خوش حلقه‌ایست لیک به در نیست راه از او
ابروی دوست گوشه محراب دولت است
آن جا بمال چهره و حاجت بخواه از او
ای جرعه نوش مجلس جم سینه پاک دار
کآیینه‌ایست جام جهان بین که آه از او

گلبن عیش می‌دمد ساقی گلعذار کو « غزل 414 دیوان حافظ »


گلبن عیش می‌دمد ساقی گلعذار کو
باد بهار می‌وزد باده خوشگوار کو
هر گل نو ز گلرخی یاد همی‌کند ولی
گوش سخن شنو کجا دیده اعتبار کو

ای پیک راستان خبر یار ما بگو « غزل 415 دیوان حافظ »


ای پیک راستان خبر یار ما بگو
احوال گل به بلبل دستان سرا بگو
ما محرمان خلوت انسیم غم مخور
با یار آشنا سخن آشنا بگو
برهم چو می‌زد آن سر زلفین مشکبار
با ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو
هر کس که گفت خاک در دوست توتیاست

خنک نسیم معنبر شمامه‌ای دلخواه « غزل 416 دیوان حافظ »


خنک نسیم معنبر شمامه‌ای دلخواه
که در هوای تو برخاست بامداد پگاه
دلیل راه شو ای طایر خجسته لقا
که دیده آب شد از شوق خاک آن درگاه

عیشم مدام است از لعل دلخواه « غزل 417 دیوان حافظ »


عیشم مدام است از لعل دلخواه
کارم به کام است الحمدلله
ای بخت سرکش تنگش به بر کش
گه جام زر کش گه لعل دلخواه

گر تیغ بارد در کوی آن ماه « غزل 418 دیوان حافظ »


گر تیغ بارد در کوی آن ماه
گردن نهادیم الحکم لله
آیین تقوا ما نیز دانیم
لیکن چه چاره با بخت گمراه

وصال او ز عمر جاودان به « غزل 419 دیوان حافظ »


وصال او ز عمر جاودان به
خداوندا مرا آن ده که آن به
به شمشیرم زد و با کس نگفتم
که راز دوست از دشمن نهان به
به داغ بندگی مردن بر این در
به جان او که از ملک جهان به
خدا را از طبیب من بپرسید

ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه « غزل 420 دیوان حافظ »


ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه
مست از خانه برون تاخته‌ای یعنی چه
زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب
این چنین با همه درساخته‌ای یعنی چه
2829303132

علاقمندی ها


ساقیا آمدن عید مبارک بادت (40)اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را (36)رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید (34)روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست (29)دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود (23)گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید (22)چرا نه در پی عزم دیار خود باشم (22)دارای جهان نصرت دین خسرو کامل (21)

پر بازدید ترین ها


ساقیا آمدن عید مبارک بادت (10356)رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید (10268)اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را (10243)الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها (10144)دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما (9998)روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست (9944)دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود (9914)رونق عهد شباب است دگر بستان را (9764)

آمار سایت


بازدید امروز
12,835
بازدیدکننده امروز
5,108
فال امروز
4
بازدید کل
17,756,082
بازدید کننده کل
5,441,664
فال کل
1,854,393