حافظ شناسی
دیوان غزلیات حافظ شیرازی

صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است « غزل 43 دیوان حافظ »


صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است
وقت گل خوش باد کز وی وقت میخواران خوش است
از صبا هر دم مشام جان ما خوش می‌شود
آری آری طیب انفاس هواداران خوش است

کنون که بر کف گل جام باده صاف است « غزل 44 دیوان حافظ »


کنون که بر کف گل جام باده صاف است
به صد هزار سخن بلبلش در اوصاف است
بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر
چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است « غزل 45 دیوان حافظ »


در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است
صراحی می ناب و سفینه غزل است
جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است
پیاله گیر که عمر عزیز بی‌بدل است
نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است « غزل 46 دیوان حافظ »


گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
سلطان جهانم به چنین روز غلام است
گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است
در مذهب ما باده حلال است ولیکن
بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است
گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است

به کوی میکده هر سالکی که ره دانست « غزل 47 دیوان حافظ »


به کوی میکده هر سالکی که ره دانست
دری دگر زدن اندیشه تبه دانست
زمانه افسر رندی نداد جز به کسی
که سرفرازی عالم در این کله دانست
بر آستانه میخانه هر که یافت رهی
ز فیض جام می اسرار خانقه دانست

صوفی از پرتو می راز نهانی دانست « غزل 48 دیوان حافظ »


صوفی از پرتو می راز نهانی دانست
گوهر هر کس از این لعل توانی دانست
قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس
که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست
عرضه کردم دو جهان بر دل کارافتاده
بجز از عشق تو باقی همه فانی دانست

روضه خلد برین خلوت درویشان است « غزل 49 دیوان حافظ »


روضه خلد برین خلوت درویشان است
مایه محتشمی خدمت درویشان است
گنج عزلت که طلسمات عجایب دارد
فتح آن در نظر رحمت درویشان است
قصر فردوس که رضوانش به دربانی رفت
منظری از چمن نزهت درویشان است
آن چه زر می‌شود از پرتو آن قلب سیاه
کیمیایی ست که در صحبت درویشان است

به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است « غزل 50 دیوان حافظ »


به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است
بکش به غمزه که اینش سزای خویشتن است
گرت ز دست برآید مراد خاطر ما
به دست باش که خیری به جای خویشتن است

لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است « غزل 51 دیوان حافظ »


لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است
وز پی دیدن او دادن جان کار من است
شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز
هر که دل بردن او دید و در انکار من است
ساروان رخت به دروازه مبر کان سر کو

روزگاری ست که سودای بتان دین من است « غزل 52 دیوان حافظ »


روزگاری ست که سودای بتان دین من است
غم این کار نشاط دل غمگین من است
دیدن روی تو را دیده جان بین باید
وین کجا مرتبه چشم جهان بین من است
یار من باش که زیب فلک و زینت دهر

منم که گوشه میخانه خانقاه من است « غزل 53 دیوان حافظ »


منم که گوشه میخانه خانقاه من است
دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است
گرم ترانه چنگ صبوح نیست چه باک
نوای من به سحر آه عذرخواه من است

ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است « غزل 54 دیوان حافظ »


ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
ببین که در طلبت حال مردمان چون است
به یاد لعل تو و چشم مست میگونت
ز جام غم می لعلی که می‌خورم خون است
ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو
اگر طلوع کند طالعم همایون است

خم زلف تو دام کفر و دین است « غزل 55 دیوان حافظ »


خم زلف تو دام کفر و دین است
ز کارستان او یک شمه این است
جمالت معجز حسن است لیکن
حدیث غمزه‌ات سحر مبین است

دل سراپرده محبت اوست « غزل 56 دیوان حافظ »


دل سراپرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست
من که سر درنیاورم به دو کون
گردنم زیر بار منت اوست
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هر کس به قدر همت اوست
گر من آلوده دامنم چه زیان
23456

علاقمندی ها


ساقیا آمدن عید مبارک بادت (40)اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را (36)رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید (34)روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست (29)دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود (23)گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید (22)چرا نه در پی عزم دیار خود باشم (22)دارای جهان نصرت دین خسرو کامل (21)

پر بازدید ترین ها


ساقیا آمدن عید مبارک بادت (10356)رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید (10268)اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را (10243)الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها (10144)دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما (9998)روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست (9943)دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود (9914)رونق عهد شباب است دگر بستان را (9764)

آمار سایت


بازدید امروز
12,571
بازدیدکننده امروز
5,005
فال امروز
4
بازدید کل
17,755,818
بازدید کننده کل
5,441,561
فال کل
1,854,393